تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - مشغول

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

سلام

امروز عصر با غزاله رفتیم شب شعر...
ملت بعضا شعر های خیلی بدی میخونن ها! خجالت هم نمیکشن...

بعد هم فهمیدم بعضی ها خیلی بچه ان! این ورودی های جدید دانشگاه هستن فکر کنم...
پسره سرش توی گوشیش بود، رفت توی این میله های راهنمایی رانندگی کنار خیابون دانشگاه،
چند تا دختر پشت سرمون بودن، بی ادب ها این قدر بلند خندیدن و مسخره اش کردن!
البته خوشم اومد پسره کوچکترین محلی به دخترها نداد و بدون اینکه حتی سرش رو از گوشی بیاره بیرون، رفت اون طرف و مسیرش رو ادامه داد
یک سری رفتار هایی دیدم که ... عجب دوره زمونه ای شده
(داخل پرانتز: خودم هم خیلی بی ادب شده ام :( یه سوزن به خودم یه جوالدوز به مردم... )

آقا این شب شعر دانشگاه اصفهان اینقدر با فرهنگ بودن!!! آب جوش گذاشته بودن بیرون، و نسکافه میدادن!!!
البته نه اینکه فکر کنین ما برای خوردن نسکافه رفتیم داخل ها!
ما به نیت چایی و خرما رفتیم، ولی از اون در برگشتیم، نسکافه میدادن...
رزقه دیگه... خدا به هرکی میخواهد میده و ... (رجوع شود به آیه اش)

نشسته ام سر لپ تاپ،
محبوبه بهم میگه زهرا واقعا فردا امتحان داری؟
میگم آره، ولی خب نه جزوه دارم، نه نمونه سوال و نه هیچچی!
خب پیش میاد دیگه
بابا زندگی شلوغه دیگه...
چیکار کنم خب؟



نوشته شده در سه شنبه 18 آذر 1393 ساعت 11:22 ب.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin