تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - دل گیر

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

...
سلام
...
این شب ها خیلی خواب های الکی الکی میبینم که فقط اضطرابم رو بیشتر میکنه...
و شاید میترسونه منو...
و شاید فقط منو توی یه دنیایی مجازی ای که نمیدونم کجای دنیاییه که الان در ظاهر تویش زندگی میکنم، غرق تر میکنه...
...
من خودم هستم...
ولی من خودم هم هستم...
خودم هم باز هستم...
این روز ها من مونده ام و چند تا خود...
شاید کودک والد بالغ باشند، ولی... علاوه بر اینها،
خودم هم هست
...
یکمی برای آینده نگرانم
شاید هم یکمی بیشتر
و یه چیزهایی رو دارم میفهمم که دلم میخواست دیگران بهم میگفتن! نه اینکه الان اشتباه کنم و بفهمم...
شاید هم دیگران گفته اند و من نفهمیدم ام و الان سرم به سنگ خورده که دارم کم کم میفهمم

...
از فکر تا فهمیدن،
از فهمیدن تا باور کردن،
از ایمان پیدا کردن تا عمل کردن فاصله است...
از وقتی که می فهمم یه اشتباهی دارم، تا زمانی که کم کم بتونم -شاید- اون اشتباه رو برطرف کنم، خیلی فاصله است...
...
همیشه این فاصله ها و فاصله های طولانی تر بوده، ولی خب پیمودنش سخته...
حرف هم که من شاید زیاد میزنم... شاید هم کم میزنم... نمیدونم ... نمیدونم ها بیشتر شده... اما دیگه انگاری داره زندگی جدی میشه... داره واقعا جدی جدی، جدی میشه...
...
دوست ندارم رفتارم مثل کسایی باشه که خودشون رو یه جور دیگه میبینن و میخواهن نصیحت کنن... و دوست هم ندارم دوستام چنین فکری بکنن راجع به من... چون واقعا هیچ چیز خاصی تغییر نکرده راجع به من... من هنوز همون من ام! همون منِ به هم ریخته و درگیر با خود...

توصیه ی دوستانه :
سعی کنید تا وقتی که فرصت دارین و زندگی تون جدی نشده، اطلاعاتتون رو زیاد کنید... در هر موردی که فکر میکنید میتونه به درد زندگی جدی تون بخوره...  البته مواظب حدود خودتون باشید... (فکر کنید میفهمید...)
روابط عمومی با خانواده ی همسر، کارهای هنری، آشپزی و ... 
خیلی هم سعی نکنید که زیادی متواضع باشید... در همون حدی که هستید باشید، ولی محکم و استوار
- مثل من نکنید... همونی که هستید رو درست نشون بدین -
کارهایی که گذاشتید که شنبه شروع به انجامش کنید رو، همین امروز شروع کنید... حتی اگه لازمه قبل از اینکه برید خط بعدی رو بخونید... مطمئن باشید که فرصت برای خوندن بقیه ی وبلاگ هست... اگه هم نبود، خدا جاهای دیگه ای هم میتونه درستون بده...

دعا هم لطفا بنمایید... برای خودتون، و برای بنده ی حقیر!

صرفا یه سری درد دل بود...
شاید دوست داشتم یکی اینا رو بهم میگفت، برای همین گفتم به شما ها

الحمدلله

مواظبای خوداتون باشین
امری باشه در خدمتم
التماس دعا

نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393 ساعت 06:24 ب.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin