تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - شب مهتاب

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

"دلم میخواست شعری می سرودم..."
اما چه کنم که انگاری مدتیه شعری نمیاد!
اون هفته کلی زور زدم تا چند بیت سر هم کنم!!!
تفال میزنم به حافظ، اونم انگاری شاده... هه
"معاشران گره از زلف یار باز کنید"


فکر میکردم اگه امتحان آخریم رو بدم، یکمی حالم بهتر بشه...
و کمی آرامش پیدا کنم...
ولی گویا "سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی"
شاید باید پروژه ها رو هم بدم تموم بشه، بعد اون حس خوب بیاد...
امید به خدا


روز های خوبیه اما...
صادقانه باید گفت
کاش قدر بدونم
کاش شکر گزار باشم


امیدوارم این روزهای خوب و روز های خیلی بهتر رو خدا نصیب همه بکنه...

«اللهم عجل لولیک الفرج»



نوشته شده در شنبه 31 خرداد 1393 ساعت 01:05 ق.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin