تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - تعطیلات آخر هفته(گذشته)

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

شاید این روز ها خیلی به مرز جنون نزدیكم....

به قول شاعر كه میگفت: "مرز در عقل و جنون باریك است.... كفر و ایمان چه به هم نزدیك است"

امیدوارم این ایمان شاید ظاهری كه دارم به كفر تبدیل نشه...

اما این روز ها...

علاوه بر حال و هوای جنون آوری كه داشتم،

بیشتر شدن اوقات تنهاییم توی خونه موجب شده كه كارهایی انجام بدم كه شاید از دید دیگران مجنونانه باشه...

اما من كه كاری نمیكنم!

فقط گاهی وقتی میخواهم با خودم حرف بزنم، برای شكستن سكوت حاكم بر خونه بلند حرف میزنم، طوری كه خودم بشنوم...

گاهی هم از جلوی آینه كه رد میشم به خودم لبخند میزنم و البته اگه اول صبح باشه ممكنه به خودم سلام هم بكنم...

یه دو بار هم پیش اومد كه از دست افكار خنده دار خودم بلند بلند می خندیدم... و شاید خنده ی مستانه سر میدادم...

البته خب به دلایلی آواز خوندم رو كم تر كردم...

حتی دیگه ساز بادی خاصی كه میزدم (سوت) رو هم تقریبا كنار گذاشته ام...

اما خب باید تنهایی های خونه رو پر كنم؟

...

...

...

هر چی باشه از تلویزیون دیدن كه بهتره... :(

نوشته شده در شنبه 18 آبان 1392 ساعت 07:20 ب.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin