یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

هعی حرف میاد تو ذهنم
میره نوك زبونم
حتی گاهی بلند حرف رو میگم
به مخاطبی كه فقط توی ذهنمه...
نه اینكه شخص خاصی باشه
یا اینكه نسبتی داشته باشه با من
فقط یه مكالمه
شاید هم یه مشاجره
بین دو نفر كه احیانا یكیش هم منم
فقط میاد توی ذهنم و
تا یادم میاد سعی میكنم پاكش كنم...


هعی قصه میاد تو ذهنم
كه بنویسم و تحقق پیدا كنه
داستان زندگی یه نفر
مثل یه فیلم یا سریال
ولی می ترسم كه ...


هعی شعر میاد توی ذهنم
كه بگم و بخونم و خالی بشم
ولی بیشتر كه بهش فكر میكنم
میبینم نمیتونه شعر باشه
پشیمون میشم و فراموشش میكنم...


هعی نوشته میاد توی ذهنم
میگم بنویسم
مثل همین الان كه دارم مینویسم و
چرت و چرت و چرت
میگم چرا چیزی رو مینویسم كه خوندنش نفعی برای بقیه نداره...
اما مینویسم و
به این امید كه شاید دل یه نفر رو آروم كنه...
و باز هم به خودم میگم
نباید دل یه آدم با اینا آروم بشه...
"دل آرام گیرد به یاد خدا"
و باز هم به خودم میگم
شاید خدا بخواد با بنده اش بنده اش رو آروم كنه...
همون طوری كه یه چیزی،
یه جایی،
بدون هیچ ربطی،
یه مطلبی رو می رسونه به آدم...

هعی
هعی
هعی

امان از روزمرّگی!

روزمرگی یا روز مرگی؟

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت 11:14 ب.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin