تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - تابستون

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

به به...

جای ما توی وبلاگ خالی بوده انگاری...
یه عالمه كاغذ افتاده زیر در وبلاگ كه آمدیم نبودید و پست نذاشته بودید و ....
(البته من معمولا هر روز وقتی به نت وصل میشم وبلاگ رو چك میكنم ولی دیگه مجال پست گذاشتن نیست... از اون مهم تر شاید حرفی برای گفتن نیست!)
ولی این بار به بهونه ی آوردن آنتی ویروس به چراگاه، خودم هم اومدم یه ذره بیشتر اینجا باشم... بیچاره آخه رنگ به رویش نمونده بود... نارنجی شده بود...

راستی ماه رمضونتون مبارك...
مهمونی خوش میگذره؟
یاد یه بنده خدایی افتادم كه به مامانش می گفت:
مامان حالا میخواهیم بریم مهمونی خدا، من چی بپوشم؟ لباس ندارم...
مامانش هم بهش گفتن:
و لباس التقوی خیر لكم...
(....)

یعنی واقعا جواب دندان شكنی بوده ها!!!
خیلی دلم میخواهد از همه چیز بنویسم و از احوال تك تك بچه ها بپرسم و سراغ هاتون رو بگیرم، ولی چند ساعته كه سر كامپیوترم و حدود 1 ساعتی میشه كه پدر عزیزم بهم هشدار دادن كه برای چشمت ضرر داره اگه بیش از یكی دو ساعت بشینی پای كامپیوتر...
منم از همون موقع جمله ی معروف "حالا پا میشم" روبه كار بردم ولی دیگه باید "حالا" بشه...

ببخشین كه پست اصلا انرژی و اینا نداشت... بذارین پای كم انرژی بودن روزه گرفتن، ولی بیشتر ناشی از خستگی كار زیاد با كامپیوتره...

خیلی خیلی همدیگه رو دعا كنیم...
امیدوارم كه مهمونی به دل همه مون بچسبه...

راستی بچه ها اگه بخواهیم یه روز افطار دور هم باشیم، نظرتون چیه؟


نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر 1392 ساعت 07:10 ب.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin