تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - چو بغض ابر بهاری

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

لطفا نخوانید...

هیچ مسئولیتی نمیپذیرم...






انگار

مدتی است كه

روزی هزار حرف تا نوك زبانم می آید برای گفته شدن، ولی من مقاومت میكند ..

روزی هزار شعر به خانه ی قلبم می آید برای سروده شدن، ولی من مقاومت میكند..

روزی هزار احساس به سرانگشتانم راه می یابد برای نوشته شدن، ولی من مقاومت میكند..


و من فقط به این فكر میكند كه چه كسی یا چه چیزی، و چه زمانی، سر انجام این بغض كال مرا خواهد شكست.. این بغض نیامده را... این بغض ِ ...



امشب سایه ی روشنایی ماه، روی زمین افتاده... شاید سایه ی پنجره باشد...

روی تخت دراز میكشم... كج... میخواهم بتوانم از پنجره ماه را نظاره كنم... تا غرق فكر شوم...

پنجره را باز میكنم تا هیچ نامحرمی دیگر میان من و ماه نباشد... هیچ حایلی دیگر نیست... من هستم و آسمان... من  و سیاهی شب... من و آسمان نامتناهی و ستارگان ...

دلم میخواهد تا صبح نگاهش كنم و فكر كنم... و هر از گاهی بگویم "سبحان الله" ..."سبحان الله" ..."سبحان الله" ...

از زیبا ترین مخلوقات خداست كه مواخذه ای ندارد تماشای آن... قابل توجه بعضی هاكه نمیدانم چه كسانی هستند...



حس و حالی كه تعریف چندانی ندارد، چه پرسیدن دارد؟چه نوشتنی دارد؟

حرف های دلتنگی، چه زدنی دارد؟‌

شعر ها ی اشتباه و زرد، چه انگیزه ی سرودنی باید داشته باشد؟ انگیزه ی چماله شدن در  گوش؟یا به انگیزه ی فراموشی؟

یا شاید  به امید ... به این امید كه روزی سبز شوند تمام شعر های زرد من؟

و امیدی كه روزی نا پدید شود تمام افكار به ظاهر دل فریب و غم انگیز من؟

به امید روزی كه انگار خورشید دوباره برای اولین بار طلوع میكند و آسمان انگار برای اولین بار است كه آبی رنگ است... و روزی كه صفحه ی خاطرات ذهنم پاك شود... غیر از گاهی نگاه آشنای چند غریبه كه به گفته ی خویش ، آشنایان من اند...

این روز ها مردم توهم میزنند! من هم خودم را نمیشناسم... چه برسد به دیگران...

همگی دست به یكی كرده اند و مرا به نام مشتركی میخوانند... میگویند مرا میشناسند... ولی من... خودم را هم نمیشناسم... چه برسد به آنها... تنها آشنای من این روز ها لبخند باریكی است كه به گوشه ی چشمان مهربان بانوی روبه رویم مینشیند...

احساس میكنم كه پیش از اینها...ساعت ها نگاهم در این چشم ها دوخته شده است...

و گاهی صدایی كه مرا در گذشته ای كه ندارم فرو می برد... و گاهی نسیمی... كه عطر آشنایی را همراه دارد... شاید بوی تربت باشد...

و گاهی...

و گاهی ..
 
و گاهی چه شیرین است خلسه ای كه مرا فراموش میكند...

و شاید تلخ... و شاید... گاهی... شاید...

شاید گاهی ... ناتمام ماندن مهم است اما...

....



نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین 1392 ساعت 01:14 ق.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin