تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - امشب... ام سحر(!)

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

احساس میكنم خسته ام........... 
جنس این خستگیه با خستگی این مدت فرق داره... 
این یكی از جنس تكلیف و كد زدن و fatal error  و قاطی كردن و خواب آلودگی و هضم كامل شام و ... ایناست...
چند دقیقه پیش صدای یه خروس در اومد... یادم افتاد به مسافرت تابستون...
فوق العاده بود...
هرچند همه اش استرس گزارش كارآموزی داشتم ولی خوب بود... لا اقل الان كه بهش فكر میكنم میبینم دلم میخواست كاش دوباره رخ میداد...
توی دل یه روستا، تو دل كوه های البرز...
كاملا روستایی میشی...
فقط حیف كه تهاجم فرهنگی به اونجا هم كشیده شده در بعضی زمینه هاش!
و الان دیگه قسمت های بدش هم داره یادم میاد كم كم...
فعلا باید رفت و خوابید...
همه خوابن گویا... همه...
منم با اجازه...
تكلیف رو یه بار دیگه كامپایل كنم وهر چی بود دیگه میفرستم

نوشته شده در شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 05:01 ق.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin