تبلیغات
یه یادگاری از دوران... - خیلی دور خیلی نزدیك

یه یادگاری از دوران...

یكی بود... هنوز هست...

پست ثابت كوتاه شده...


ورود به آغاز 23 سالگی... از این عدد خوشم میاد... لااقل بیشتر از 22...
وای خدای من... شكرت
الان من باید چه جوری نشون بدم كه بزرگ شده ام؟؟؟
یادم باشه كه باید یه تغییراتی بكنم... این تولد و اینا همه اش تلنگره... كه " هعی فلانی (هعی خودم) ... اون من ِ‌ایده آلی كه توی ذهنت ساخته ای، كِی قراره راه بیافتی كه بهش برسی؟ فكر نكن كه وقتی عمرت بگذره میرسی ها!!! باید راه بری  تا برسی... "

هعی فلانی (هعی زهرا خانم...) ... 22 سال از عمرت رفت! بنگر ز جهان چه طرح بر بستی هیچ! وزحاصل عمر چیست در دستت هیچ! ماندن ما رو میكشه... ماندن یعنی مرداب شدن... اون وقت هركی میاد نزدیكمون فرو میره تومون... اما غرق نمیشه... مرداب هرچقدر هم بزرگ باشه، نمیتونه كسی رو غرق كنه... فرو می بره توی خودش... 

هعی فلانی(هعی خودم...)... هیچ فكر كردی كه نهایتا چقدر دیگه زنده ای؟ تو كه از یه لحظه دیگه عمرت هم اطمینان نداری، چطور اینقدر بی خیالی؟ حالا گیریم كه مطمئنی كه 20 سال دیگه، 40 سال دیگه، 60 سال دیگه هم عمر گرفتی از خدا! اونا هم میگذره... حتی زود تر از این 22 سال و یه روزی كه گذشت..باید یه تكونی به خودت بدی!

هعی فلانی(هعی خودم...) ... میدونی چرا اشرف مخلوقات شده ای؟ چون كه "اختیار" داده خدا بهت! چونكه "عقل" داده بهت! البته هركی عقل داشته باشه "عاقل" نیست ها! باید از عقل استفاده كنی تا عاقل بشی... رفتار وقتی "معقول"ه كه عقل روی اون تاثیر گذاشته باشه... نه اینكه ما سیـ خودمون و عقل هم سیـ خودش...

هعی فلانی(هعی خودم...) تا كی میخوای دانش آموز باشی؟ بزرگ شدی ها! دانش جو باید باشی دیگه... تازه دیگه دوران درس دادن یكی و درس گرفتن از اون گذشته... دیگه كسی نمیاد بهت درس بده... یه استاد دیگه داری... «استاد تو علم توست»...

هعی فلانی(هعی خودم...) خدا چقدر باید توی قرآن بهت بگه كه بعد از رفتن دیگه اجازه نداری برگردی؟ همین لحظه ها كه رفت دیگه برنمیگرده ها! همین لحظه هایی كه برای تایپ و خوندن تك تك این كاراكتر ها میگذاری... بعد باید جواب پس بدی ها!!!

هعی فلانی...تو كه اهل ذكر نیستی كه همیشه مشغول ذكر گفتن باشی... ولی اگه هم بودی، ذكر و حمد زبانی كافی نبود... تشكر از خدا باید عملی باشه... اصلش عملیه... تازه... تو كه حتی اهل ذكر هم نیستی...

هعی فلانی ... انتظار نداشته باش كه یكی بهت بگه چیكار كنی!!!دیگه خودت از عقلت استفاده كن ببین چه باید كردو چه جوری! از علمت بپرس چه جوری! به دلت رجوع كن ببین چه جوری! راستی اصلا یادت هست كه یه دل هم داری؟ یه دلی كه گاهی آروم برای خدا تنگ میشه ولی صدایش رو نمیشنوی...آروم اون پشت گریه میكنه و تو حتی دیگه اثر گریه هاش رو روی گونه هایت احساس نمیكنی...چون مثل انباری شده  ...از بس قوطی های كهنه ی ابزار های دنیا رو چیدی روی اون... دیگه صداهایی كه از اون ته انبار میاد رو نمیشنوی... راستی! آخرین بار كی با خودت و قلبت خلوت كردی؟ كی با خودت گریه كردی‌ ؟

هعی فلانی(هعی خودم...) چقدر من حرف بزنم برایت؟ در خانه اگر كس است یك حرف بس است!



نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1391 ساعت 03:43 ق.ظ توسط زهرا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin