|
یه یادگاری از دوران... یكی بود... هنوز هست... درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان برچسبها چهارشنبه 27 دی 1391 :: نویسنده : زهرا
پست ثابت كوتاه شده... ![]() ![]() ![]() ورود به آغاز 23 سالگی... از این عدد خوشم میاد... لااقل بیشتر از 22... وای خدای من... شكرت الان من باید چه جوری نشون بدم كه بزرگ شده ام؟؟؟ یادم باشه كه باید یه تغییراتی بكنم... این تولد و اینا همه اش تلنگره... كه " هعی فلانی (هعی خودم) ... اون من ِایده آلی كه توی ذهنت ساخته ای، كِی قراره راه بیافتی كه بهش برسی؟ فكر نكن كه وقتی عمرت بگذره میرسی ها!!! باید راه بری تا برسی... " هعی فلانی (هعی زهرا خانم...) ... 22 سال از عمرت رفت! بنگر ز جهان چه طرح بر بستی هیچ! وزحاصل عمر چیست در دستت هیچ! ماندن ما رو میكشه... ماندن یعنی مرداب شدن... اون وقت هركی میاد نزدیكمون فرو میره تومون... اما غرق نمیشه... مرداب هرچقدر هم بزرگ باشه، نمیتونه كسی رو غرق كنه... فرو می بره توی خودش... هعی فلانی(هعی خودم...)... هیچ فكر كردی كه نهایتا چقدر دیگه زنده ای؟ تو كه از یه لحظه دیگه عمرت هم اطمینان نداری، چطور اینقدر بی خیالی؟ حالا گیریم كه مطمئنی كه 20 سال دیگه، 40 سال دیگه، 60 سال دیگه هم عمر گرفتی از خدا! اونا هم میگذره... حتی زود تر از این 22 سال و یه روزی كه گذشت..باید یه تكونی به خودت بدی! هعی فلانی(هعی خودم...) ... میدونی چرا اشرف مخلوقات شده ای؟ چون كه "اختیار" داده خدا بهت! چونكه "عقل" داده بهت! البته هركی عقل داشته باشه "عاقل" نیست ها! باید از عقل استفاده كنی تا عاقل بشی... رفتار وقتی "معقول"ه كه عقل روی اون تاثیر گذاشته باشه... نه اینكه ما سیـ خودمون و عقل هم سیـ خودش... هعی فلانی(هعی خودم...) تا كی میخوای دانش آموز باشی؟ بزرگ شدی ها! دانش جو باید باشی دیگه... تازه دیگه دوران درس دادن یكی و درس گرفتن از اون گذشته... دیگه كسی نمیاد بهت درس بده... یه استاد دیگه داری... «استاد تو علم توست»... هعی فلانی(هعی خودم...) خدا چقدر باید توی قرآن بهت بگه كه بعد از رفتن دیگه اجازه نداری برگردی؟ همین لحظه ها كه رفت دیگه برنمیگرده ها! همین لحظه هایی كه برای تایپ و خوندن تك تك این كاراكتر ها میگذاری... بعد باید جواب پس بدی ها!!! هعی فلانی...تو كه اهل ذكر نیستی كه همیشه مشغول ذكر گفتن باشی... ولی اگه هم بودی، ذكر و حمد زبانی كافی نبود... تشكر از خدا باید عملی باشه... اصلش عملیه... تازه... تو كه حتی اهل ذكر هم نیستی... هعی فلانی ... انتظار نداشته باش كه یكی بهت بگه چیكار كنی!!!دیگه خودت از عقلت استفاده كن ببین چه باید كردو چه جوری! از علمت بپرس چه جوری! به دلت رجوع كن ببین چه جوری! راستی اصلا یادت هست كه یه دل هم داری؟ یه دلی كه گاهی آروم برای خدا تنگ میشه ولی صدایش رو نمیشنوی...آروم اون پشت گریه میكنه و تو حتی دیگه اثر گریه هاش رو روی گونه هایت احساس نمیكنی...چون مثل انباری شده ...از بس قوطی های كهنه ی ابزار های دنیا رو چیدی روی اون... دیگه صداهایی كه از اون ته انبار میاد رو نمیشنوی... راستی! آخرین بار كی با خودت و قلبت خلوت كردی؟ كی با خودت گریه كردی ؟ هعی فلانی(هعی خودم...) چقدر من حرف بزنم برایت؟ در خانه اگر كس است یك حرف بس است! نوع مطلب : دست نویس ، دل نویس ...، برچسب ها : لینک های مرتبط : شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : زهرا
صبح تا عصر خواهر بزرگه دانشگاه بوده، حالا اومده خونه، خواهر كوچیكه خونه نیست، بیرونه... (پیشاپیش به علت الفاظ دور از ادب معذرت میخواهم...) (خواهر بزرگه): -واقعا كه... فقط میتونم بگم خیلی... خیلی... خیلی خوشمزه بود خره... دستت درست... اصی فكر نیمیكردم نهار كار تو باشه... دستت طلا ![]() (خواهر كوچیكه): -خاك تو سرت نكنن با این حرف زدنت. فكر كردم فهمیدی بی اجازه رفتم سر كمدت واسه كمربند قهوه ایه حالا عصبانی هستی ![]() خدا رو شكر نفهمیدینوع مطلب : برچسب ها : طنز، لینک های مرتبط : جمعه 20 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : زهرا
آخ جون یه بهونه جور شد كه پست بذارم... امروز تولدم بود... ![]() توی ماشین كه داشتیم میرفتیم مهمونی اینو فهمیدیم یعنی الآن 23 سالم شد... 23 سالم تموم شد... ![]() این شكلكه( ) رو كه دیدم یاد یه بنده خدایی افتادم كه ... ... بیخیال نمیگم كی! ![]() مامانم كه اینو گفتن(كه دیگه 23 سالت تموم شد و وارد 24 شدی)، گفتم كه حالا همه چیز رو شمسی حساب میكنین، سن ما رو قمری؟![]() ![]() هه هه هه خوب دوستان یادم باشه كه توی این هفته شیرینی مهمونتون كنم... اما نه هر كی اولین نفر تولدم رو بهم تبریك گفت، اونو مهمون میكنم... ![]() خب چه كنیم من خیلی دوست دارم كه دیگران رو مهمون كنم اما خب شرایط پیش نمیاد... مجبور میشم به این بهونه ها متوسل بشم كه مهمونتون كنم یه همچین آدمی ام من!!! ![]() نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : این پست اسپشل فور دوستان گرام در محدوده ی آقایونه... كه اینقدر فعال نقش بازی كردند... میگم بیاین خودمون سر هدیه به توافق برسیم و یه چیزی بگیریم... كلی هم نخواهیم دنبال این پسر ها بدویم تا بیان نظر بدن و ... خیلی به دل نگیرید... یخده دلگیر بودم...
نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : سلام عازم دیار بهشتم... دعا كنید برایم كه انشاءالله زیارتمون قبول بشه و دعایی كه میكنم برآورده... (برای همه) امیدوارم لایق باشم سلامتون رو به امام رضا(ع) برسونم التماس دعا نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : پنجشنبه 8 فروردین 1392 :: نویسنده : زهرا
لطفا نخوانید... هیچ مسئولیتی نمیپذیرم... ادامه مطلب نوع مطلب : دست نویس ، دل نویس ...، برچسب ها : لینک های مرتبط : سه شنبه 6 فروردین 1392 :: نویسنده : زهرا
آی كه چقدر دلم میخواد بیام چند تا پست بذارم ولی وقت ندارم... بعدا توضیح میدم... فعلا عیدتون مبارك همگی :) امیدوارم خوش بگذره و پربار باشه... و پر بركت... انشاءالله فرصت بشه بازم میام:) نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : شنبه 19 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا
احساس میكنم خسته ام........... جنس این خستگیه با خستگی این مدت فرق داره... این یكی از جنس تكلیف و كد زدن و fatal error و قاطی كردن و خواب آلودگی و هضم كامل شام و ... ایناست... چند دقیقه پیش صدای یه خروس در اومد... یادم افتاد به مسافرت تابستون... فوق العاده بود... هرچند همه اش استرس گزارش كارآموزی داشتم ولی خوب بود... لا اقل الان كه بهش فكر میكنم میبینم دلم میخواست كاش دوباره رخ میداد... توی دل یه روستا، تو دل كوه های البرز... كاملا روستایی میشی... فقط حیف كه تهاجم فرهنگی به اونجا هم كشیده شده در بعضی زمینه هاش! و الان دیگه قسمت های بدش هم داره یادم میاد كم كم... فعلا باید رفت و خوابید... همه خوابن گویا... همه... منم با اجازه... تكلیف رو یه بار دیگه كامپایل كنم وهر چی بود دیگه میفرستم نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : شنبه 5 اسفند 1391 :: نویسنده : زهرا
یك عالمه قالب... یك عالمه قالب وبلاگ را زیر و رو كردم...تا چیزی پیدا كنم كه لااقل رنگ وبویی از تو داشته باشد... رنگ آبی... بوی گل رز... مثل رز های باغچه ی مادر بزرگ... كه تو تنها كسی هستی كه مرا به یاد تو میاندازد... كارم همین شده این روز ها... فقط دنبال تو باشم... اما نیستم... و فقط احساس گم كردن تو را دارم... گم كردن... گیج بودن... خسته شدن... عادی شدن... سرد شدن... گرم اشك شدن... هق هق كردن... فراموشی... خنده های بیخودی... و دوباره، فقط برای گاهی به خود آمدن...
نه اینكه این قالب یادآور تو باشد... یاد آور دوری از توست... نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : همیشه سكوت نشان رضایت نیست گاهی بعضی ها ساكتن و منتظر یه فرصت تا حرفشون رو بزنن، گاهی بعضی ها به حرف های كسی درونشون گوش میدن كه هیچ كسی نمیشنوه، گاهی بعضی ها اون قدر خسته هستن كه انرژی برای حركت دادن زبونشون رو هم ندارن، گاهی هم بعضی ها... ... نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط :
بعضی ها میگن شب امتحانی درس میخونن ، شاید لابد فكر كردین میخواهم بگم كه بعضی ها هم شب كنكوری درس میخونن... البته خب شاید بعضی ها بخونن ولی خیلی بعیده بشه... اما سال كنكوری بعضی ها درس میخونن كه حكایت خیلی هاست... فكر كنم یكی از علت های مشكلات زیادی كه هست توی جامعه هم همین باشه... یكی میگفت كه باید در طول زمان یاد گرفت تا توی ذهن بمونه... البته خب اون یكی خیلی حرف های دیگه هم میزد... یعنی میزدن... ![]() برم سر اصل مطلب یاد پارسال افتادم كه روز قبل كنكور با طاهره بیرون بودیم واز حال كسانی كه فرداش كنكور داشتن صحبت كردیم و یاد یك چنین روزی میكردیم... سال دیگه هم انشاءالله اگه عمری باشه احتمال زیاد من كنكور دارم... البته خب بستگی داره كه آقامون نظرشون چی باشه... شاید با هم به این نتیجه رسیدیم كه كنكور ندم، یا شاید هم رفتیم خارجه، یا شاید هم رفتیم اون دنیا... یا شاید هم من تنهایی برم اون دنیا یا و یا و یا و ...در هر صورت یادم باشه كه اصلا مهم نیست نتیجه ی كنكور و مهم اینه كه ماها تلاشمون رو بكنیم و همیشه در صحنه حاضر باشیم... حتی اگه شب امتحان وایرلس یا شب امتحان مدار مخابراتی و ساعت 2 و 3 نصف شب باشه... ![]() یعنی در این حد كه شیفته ی خاطرات شیرینمون هستم... شاید بشه یه كتاب نوشت با این موضوع كه من و یاهو مسنجر... یا من و نرگس و یاهو مسنجر... خب تقصیر خوداتونه كه نیستین اونقدر كه ماها هستیم... ولی توی یاهو مسنجر كشفیات زیادی انجام دادیم... ما خیلی استفاده ی درسی كردیم ازش... ![]() مثلا كشف روش هایی نوین برای كدینگ اطلاعات... (كه مطمئنم به ذهن دكتر خسروی فرد یا دكتر دخیل علیان تاحالا نرسیده این روش )یا كشف جنبه های مختلفی كه یاهو مسنجر رو خنگ میكنه... یا بهتر بگم خنگیاتش رو آشكار میكنه ![]() یا كشف اینكه چقدر آدم ها موجودات عجیبی هستن! مثلا یه اتفاقی افتاد و 2-3 تا از كسایی كه اینویز بودن تابلو شدن دیگه روشون نمیشه سرشون رو بالا بگیرن توی مسنجر...یا كشف شباهت های دوست عزیزم با بعضی ها ![]() ![]() یا حتی لذت نقاشی كشیدن و دوز بازی كردن... البته خب موجود اعصاب خرد كنی هم هست این یاهو مسنجر... واقعا خیلی چت كردن وقت میگیره... البته لذت زیادی داره صحبت كردن با دوستان... خصوصا وقتی كه از شكلك ها میشه استفاده كرد... انگار تخلیه هیجانی میشه آدم... ولی باید اعتراف كرد كه موجود مخربی هم هست... شاید برای تولد 23 سالگی هم تصمیم بگیرم كه چت توی یاهو رو كنار بگذارم... ولی خب هنوز كه 23 سالم نشده... اصلا تا اون موقع اگه اینترنت و كامپیوتر و اینا باشه... شایدم یه بمب الكترومغناطیسی بندازن روی سرمون و همه ی ابزار ها و قطعات الكترونیكی مون منهدم بشه ![]() بگذرم... بحث رو سیاسی نكنم... شب كنكور رو لذت ببرین و اصلا به این فكر نكنین كه امتحان الك نوری رو انداختن روی فیلتر... شنبه میریم حال همه شون رو میگیریم... خصوصا آقای فلانی رو... (بیچاره بنده خدا) كه موجبات جابجایی امتحان رو فراهم كردن...اصلا فكرش رو نكنین.... قربونتون هركی نارنجك، بمب، خمپاره، یا حتی ترقه اگه دارین بیارین یه حالی به آموزش و اتاق خانم دكتر و .... بدیم ![]() ![]() خب خشونتم زیاد شد... برم دیگه... حداقل شب كنكور رو مثل كنكوری ها رفتار كنم ![]() شبتون پر خیر خداوند یار و نگهدارتون ![]() ![]()
نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : موضوعات پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
|
||