تبلیغات
یه یادگاری از دوران...
تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 01:39 ق.ظ | نویسنده : زهرا
سلام

انشاءلله عصر سه شنبه عازم مشهد هستم

از کلیه دوستان حلالیت میخوام و التماس دعا ... که زیارت مون مقبول باشه ...

امیدوارم نایب الزیاره همگی عزیزان باشم و دعا گوی همگی 




سوال می کند از خود هنوز آهویی                      که بین دام و نگاهت کدام صیاد است



یا علی


تاریخ : دوشنبه 27 بهمن 1393 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : زهرا
دوستان عزیز متاهل (مجردها میتونن الان بخونن، و بعد یادشون بمونه اجرا کنن!!!) فکر کنم بهتره بگم اگه با همکلاسی تون ازدواج نکرده اید، توصیه نمیکنم  که با همسرتون بشینید و عکس های فارغ التحصیلی تون رو نگاه کنید!!!

چون نه میشه دختر ها رو خیلی معرفی کرد، و نه میشه پسر ها رو معرفی کرد!!!!

کلا شرایط نیمه بغرنجی پیش میاد!!!

چون که نه میتونین خاطرات شیرینتون با دوستای دختر تون رو برای همسرتون توضیح بدین،

و نه میشه خیلی روی خاطرات مزحک و حرف هایی که میزدین راجع به پسر ها مانووور بدین!!!

در حالت کلی توصیه نمیشه...

ولی خب دیدن اون قسمت فارغ التحصیلی که دکتر خسروی فرد حرف میزدن کلا حال و هوای دیگه ای داره

پایان



پ.ن. چهار ماه دیگه مهمونی خداست...

پ.ن.پ.ن. همینطوری مامانم داشتن میگفتن، جالب رسید به نظرم     خخخخخ


تاریخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : زهرا
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

سرخوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"

این شعرو که می نبینم، یاد صفحه ی اول کتاب های مبتکران می افتم و خاطرات دبیرستان!

یه آرشیو دارم از قالب های وبلاگ و موزیک هاشون!

اینا رو که میبینمو میشنوم، یاد خاطرات ریز و درشت دوران دانشگاه می افتم

ای کاش هر کدوم پست ها با همون قالب و موزیک خودش ذخیره می شد که آدم رو گیج نکنه...

تا آدم رو سر درگم نکنه که کدوم خاطره ها رو بین این نُت ها جاگذاشته ام!!

زندگی میگذره... و این خاصیت زندگیه شاید!

و احساس میکنم با این امید میتونم بی خیال خاطره های گذشته،و بدون غصه خوردن برای از دست دادن اون خاطرات به زندگی ادامه بدم، که به خاطرات جدید و شیرینی که میخواهیم با هم خلق کنیم فکر کنم!

خاطرات شیرینی که می آفرینیم و لحظه های زندگی رو با اون ها رنگ میدیم، و باز هم ازشون عبور میکنیم

و ما میریم و خاطرات میمونن!

و ما از زمان عبور میکنیم و زمان همچنان به دویدن خودش ادامه میده...

ولی شاید... شاید یه جایی زمان بایسته، به پشت سرش نگاه کنه و برای اون روزهایی که با ما و با درکنار هم بودن ها مون گذرونده، غبطه بخوره...





پ.ن. ممنون که سر زدین دوستان :) ممنون از همگی

پ.ن. دلم میخواست دور هم جمع میشدیم و حضوری هم دیگه رو میدیدم...
"این یک دو دم که فرصت دیدار ممکن است، دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر..."

پ.ن. ممنون میشم اگه نظراتتون انتقاد و پیشنهاد هم داشته باشه، اما هرچی باشه نظراتتون، خوشحالم میکنه :)


تاریخ : چهارشنبه 24 دی 1393 | 02:56 ق.ظ | نویسنده : زهرا
امشب شب امتحانمه و هنوز قسمت های مهمی از امتحان رو نخونده ام

قصد بد و بیراه گفتن به استاد ندارم، چونکه بد و بیراه ها رو دیروز با بچه ها برای آبادانی روح استاد ارسال کردیم

فامیل استاد هم که گناهی نکرده ان که فامیل استاد شده ان!!!

الان نمیدونم چیکار کنم! راندمانم خیلی پایین اومده... و هنوز حتی سوال های تکالیف رو هم حل نکرده ام 

رفتم برای فردا توی کیفم تغذیه برداشتم که فردا سر امتحان گرسنه نشم و قندم نیافته 

سر زدم تقویم، 21 ربیع الاولیم... ماه توی آسمون هست، ولی شب مهتاب هم نیست  (ربطش برای انتخاب عنوان بود)

چرا کسی سر به iut-frienship.blogfa نمیزنه و فعالیتی نمیکنه؟

نیلوفر کجایی؟

نرگس کم پیدا و حتی نا پیدا شده...  بازم میگم این رسم فامیلی نیست!!! 

غزاله ماکزیمم فیزیولوژی و پردازش شده...  

غزاله جون صرفا برای یه چیزی گفتن بود که گفتم... وگرنه نوش جونت... تا مهمونی هرکاری بخوای میتونی بکنی 

OMG

الحمدلله برای عوامل جانبی که همکاری میکنن




-------------------------------------------------------------------------------------------------
نامردا من اینقدر صمیمانه می نویسم چرا سیگنال حیاتی نمیفرستین؟
یه روزی دیگه نیستم بنویسم ها!!!
راضی نیستم اونایی که تحویل نمیگرفتنم بعد برام گریه کنن ها!!!
گفته باشم
نقطه سر خط


تاریخ : شنبه 20 دی 1393 | 03:53 ب.ظ | نویسنده : زهرا

سلام

یه جورایی احساس بدبختی میکنم
از اینکه این هفته سه تا امتحان دارم ، یکی از یکی بد تر و افتضاح تر!

استاد یکیشون که داغون هستن اصن!!!!
خداروشکر که امتحان آخری هست و کمتر میتونه روی بقیه امتحانات تاثیر بگذاره (انشاءلله)

دلم میخواست له میشدن بعضی از این استادا
چه توقعی دارن از دانشجو آیا؟
اصلا درک و احساس و شعور دارن آیا؟
آدم می مونه که چی باید این گرامیان رو خطاب کنه...

جای خالی رو با...... پر باید کرد!!!
الان کاملا تقریبا داغونم!!!
تقریبا کاملا!!!

اوف!


تاریخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : زهرا
سلام

امروز عصر با غزاله رفتیم شب شعر...
ملت بعضا شعر های خیلی بدی میخونن ها! خجالت هم نمیکشن...

بعد هم فهمیدم بعضی ها خیلی بچه ان! این ورودی های جدید دانشگاه هستن فکر کنم...
پسره سرش توی گوشیش بود، رفت توی این میله های راهنمایی رانندگی کنار خیابون دانشگاه،
چند تا دختر پشت سرمون بودن، بی ادب ها این قدر بلند خندیدن و مسخره اش کردن!
البته خوشم اومد پسره کوچکترین محلی به دخترها نداد و بدون اینکه حتی سرش رو از گوشی بیاره بیرون، رفت اون طرف و مسیرش رو ادامه داد
یک سری رفتار هایی دیدم که ... عجب دوره زمونه ای شده
(داخل پرانتز: خودم هم خیلی بی ادب شده ام :( یه سوزن به خودم یه جوالدوز به مردم... )

آقا این شب شعر دانشگاه اصفهان اینقدر با فرهنگ بودن!!! آب جوش گذاشته بودن بیرون، و نسکافه میدادن!!!
البته نه اینکه فکر کنین ما برای خوردن نسکافه رفتیم داخل ها!
ما به نیت چایی و خرما رفتیم، ولی از اون در برگشتیم، نسکافه میدادن...
رزقه دیگه... خدا به هرکی میخواهد میده و ... (رجوع شود به آیه اش)

نشسته ام سر لپ تاپ،
محبوبه بهم میگه زهرا واقعا فردا امتحان داری؟
میگم آره، ولی خب نه جزوه دارم، نه نمونه سوال و نه هیچچی!
خب پیش میاد دیگه
بابا زندگی شلوغه دیگه...
چیکار کنم خب؟




تاریخ : دوشنبه 10 آذر 1393 | 04:54 ب.ظ | نویسنده : زهرا

تا بجنبیم تمام است تمام!!

مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت...

یا همین سال جدید!!

باز کم مانده به عید!!

این شتاب عمر است ...

من و تو باورمان نیست که نیست.....



تاریخ : جمعه 16 آبان 1393 | 07:05 ب.ظ | نویسنده : زهرا
سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم





-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از من نیست ها... خیلی لذت بردم، گذاشتم شما هم استفاده ببرین

با تشکر از دوست خوب و خوش ذوق و خوش سلیقه، بابت ارسال این شعر قشنگ :)


تاریخ : پنجشنبه 8 آبان 1393 | 09:40 ب.ظ | نویسنده : زهرا
یک خیابون،
میتونه مسدود باشه،
یا یه طرفه!
بهترین حالت اینه که دو طرفه باشه...

خیابون های این روزها
یه طرفش چند باندس،
یه طرفش یه بانده!
گاهی اوقات هم مسیر اون طرفی اش، فقط مخصوص عبور اتوبوس و وسایل نقلیه ی امدادیه!!!
کاری هم از دست کسی بر نمیاد!
این جور تصمیم گرفته شده...

اصلا به من چه ربطی داره...
من کار خودم رو میکنم...
هر کی هر مسیری دوست داره بگذاره...

دوست داشتن که زوری نیست!


تاریخ : جمعه 11 مهر 1393 | 07:57 ب.ظ | نویسنده : زهرا
به پشت سر نگاه کردم،

شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد،

اما افسوس

همه کاسه ی آب به دست،

منتظر رفتن من بودند...



تعداد کل صفحات : 16 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • ماه موزیک | راه بلاگ | تک تاز بلاگ
  • MeLoDiC