تبلیغات
یه یادگاری از دوران...
تاریخ : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 | 02:49 ق.ظ | نویسنده : زهرا
در راستای جواب نیلوفر در پست قبلی


توی عقد یکی از دوستای همسر،
یه بنده خدایی(خطاب به بنده) میگفت:
شما یا مهمون دارین،
یا مهمونی میخواین برین،
یا از مهمونی اومدین! 
از این سه حالت بیرون نیست!!!


بعد دیگران یه جورایی رفتار میکنن، آدم کلا نا امید میشه...
خب میدونی که من شرایط درس خوندن ندارم، چرا هعی می پرسی ازم که یادم بیاد شرایط درسی ام بده!!!؟؟؟

اصلا بی خیال
میخواستم فقط علت اینکه کمتر به وبلاگ سر میزنم رو بگم
البته خب کمتر شدن نظرات دوستان و کم شدن تعداد پست های وبلاگ، یه حلقه ی فیدبک مثبت (منفی!) در راستای خلوت و خلوت تر شدن وبلاگ تشکیل داده
باید یه کاری کرد
وگرنه می ترسم این ویروس فیدبک مثبت(!) به جون روابط دوستی مون (که یه پاره استخون ازش مونده) بیافته، و مثل بعضی روابط که زورکی به یه آب باریکه بنده (و یا همون هم قطع شده) به خشکی بگراید!!!

کمک کنید دوستان و راهنمایی بدین :)
کاش توی مهمونی فردا عصر منزل فامیل شوهرا، نرگس هم بیاد!!!!!!
(نزدیک به یک ساله که ندیدمش!!!!!!!!!!!!!!)


تاریخ : سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : زهرا
حس شعر گفتن که نمیاد!
حس یاد آوری شعر هم نیست خیلی...
امروز کلی زور زدم یه شعر هایم یادم بیاد، نیومده!
دیگه رفتم بین شعر هایم گشتم تا پیداش کنم
بعد از یه روز پر فکر و کار
آخر شب همینطوری زور میزنم یه مصرع احساسی از خودم بیرون کنم،
بعد میزنم توی گوگل ببینم آیا با این مصرع کسی شعر گفته یا نه...

عجب دوره زمونه ایه...
بهتره بگم عجب حال و احوالیه!!!

بعد چقد وخت اومدم وبلاگ، میبینم هیچی نظر ندارم
البت خب ما داریم سعی میکنیم از کسی انتظار نداشته باشیم
و انتظاراتمون از دیگران را به کم ترین حد ممکن برسانیم

شبه و دیگه خیلی خوابم میاد
فردا هم مسلما روز پر مشغله ای خواهد بود... روز پر کار...

الحمدلله :)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن.1 داشت هوشم می برد، حتی فکر کنم چند لحظه هم رفتم...، یهو دیدم یه صدایی میاد، دیدم صدای فن لپ تاپ عزیز است که روشنه، روی پای من!!!
تصمیم گرفتم برم بخوابم

پ.ن.2 یه بار دیگه بعد از نوشتن پ.ن.1 همین اتفاق تکرار شد!!!

التماس دعا!!!!


تاریخ : سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 | 09:23 ب.ظ | نویسنده : زهرا
یه حالی دارم گویا سرماخوردگیه...
یکم بدن درد دارم
مهمونی خونه مادر شوهرم رو کنسل کردم برای این حالم!!! :(
بعید نیست که اثرات امتحان چی چی شده ی امروز باشه
تا اونجایی که یادمه، یکی از اولین امتحانایی بود که نصف زمان مونده بود و پاشدم برگه ام رو دادم! 
نصف برگه سفید
استاد گرامی حتی زحمت ندادن به خودشون که برگه ام رو که بهشون دادم، یه نگاه بندازن، و حتی تعجب کنن که این برگه خالیه!!!
دلم میخواست حذف ترم میکردم
یا لااقل این درس رو حذف میکردم
کسی میدونه چجوری میشه؟


میخواستم تلفنی از مادر شوهرم معذرت خواهی کنم که امشب برای شام نمیتونم برم، 
بهم میگن خدا بد نده
منم با جسارت تمام گفتم:
"خدا که بد نمیده" 
اصلا یه دونه ام!!!!! 


تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : زهرا
امروز صبح با خواهر ارشد تصمیم داشتیم که بعد نماز بیدار بمونیم، ولی خب با توجه به اینکه دیشب دیرخوابیده بودیم، باید یه کاری میکردیم که انگیزه ی کافی بهمون بده که بیدار بمونیم
همین شد که تصمیم گرفتیم فیلم و عکس های حادثه ی 5 تیر پارسال رو مشاهده کنیم تا نخوابیم
بعد هم تصمیم بر این شد که خانواده بشینن و مدل لباس ببینن برای اینکه اگر انشاءلله تابستون برنامه ای بود برای ما، پی بپوشن!
بعد هم اومدیم و بقیه ی فیلم و عکس ها رو تماشا کردیم.
و متاسفانه یادآوری خاطرات غیر شیرین و کم و کاستی ها و دلخوری ها و ... هم که همراه بود باهاش!
و ذکر این نکته که کاش به جای 200 تا عکس با دهن باز و چشم بسته و درحال حرکت و ... ، 20 تا عکس درست حسابی داشتیم!!!
یا لااقل دو تا عکس با مامان بابا هامون داشتیم!!!
یا با خانواده ها!!!

خلاصه آدم سعی میکنه هعی تجربه هایش رو به دیگران بگه، تا این خاطرات تلخ برای دیگران تکرار نشه!!!

چقدر خوب که کلا سعی کنیم این ها رو به همدیگه بگیم تا خاطرات شیرین بیشتر به جا بمونن :)




پ.ن.مثلا میخواستیم بیدار بمونیم به کارهامون برسیم، چقدر کار کردیم! ظهر شد!



پ.ن. حس خاصیه وقتی با دیدن یه فیلم، یادمون میاد که چقدر جای کسی خالی است...


تاریخ : سه شنبه 11 فروردین 1394 | 10:12 ب.ظ | نویسنده : زهرا
خسته ام خیلی

فشار کار ها و فکر ها و برنامه هایی که هست و باید انجام بدم،

و کار هایی که نمیتونم کاریش کنم،

و فکر هایی که باید تحمل کنم،

و ... و ... و ...

داره له ام می کنه....

به قول هم ساده 

له له

امسال اصلا حوصله ی دید و بازدید نداشتم... و چقدر زود این فرصت خیلی کوتاه گذشت...

کار های توی خونه ام زیاده، نیاز دارم حداقل یک هفته دیگه توی خونه باشم...

از لحاظ روحی هم داغونم!!!

و چقدر کار دارم برای توی خونه...

و چیکار کنم!!!!

آه خدای من...



به همه دوستان التماس دعا دارم




تاریخ : شنبه 8 فروردین 1394 | 11:56 ق.ظ | نویسنده : زهرا
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم....






سال نو مبارک
اسپشل به دوستان iut


تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : زهرا
یک مسئله ای هست که ذهن منو خیلی در گیر کرده...

و اون هم اینکه چطور خطا میتونه در عمل بیش از 100 درصد بشه!!!

البته وقت هایی که خطا 10 به توان 28 بدست میومد رو کنار میذارم...

فقط گیر کرده ام که چطور ممکنه fitness برای یک مدل منفی بدست بیاد!!!!



خدایا ! کمکمون کن !




آمین


تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 02:39 ق.ظ | نویسنده : زهرا
سلام

انشاءلله عصر سه شنبه عازم مشهد هستم

از کلیه دوستان حلالیت میخوام و التماس دعا ... که زیارت مون مقبول باشه ...

امیدوارم نایب الزیاره همگی عزیزان باشم و دعا گوی همگی 




سوال می کند از خود هنوز آهویی                      که بین دام و نگاهت کدام صیاد است



یا علی


تاریخ : سه شنبه 28 بهمن 1393 | 12:47 ق.ظ | نویسنده : زهرا
دوستان عزیز متاهل (مجردها میتونن الان بخونن، و بعد یادشون بمونه اجرا کنن!!!) فکر کنم بهتره بگم اگه با همکلاسی تون ازدواج نکرده اید، توصیه نمیکنم  که با همسرتون بشینید و عکس های فارغ التحصیلی تون رو نگاه کنید!!!

چون نه میشه دختر ها رو خیلی معرفی کرد، و نه میشه پسر ها رو معرفی کرد!!!!

کلا شرایط نیمه بغرنجی پیش میاد!!!

چون که نه میتونین خاطرات شیرینتون با دوستای دختر تون رو برای همسرتون توضیح بدین،

و نه میشه خیلی روی خاطرات مزحک و حرف هایی که میزدین راجع به پسر ها مانووور بدین!!!

در حالت کلی توصیه نمیشه...

ولی خب دیدن اون قسمت فارغ التحصیلی که دکتر خسروی فرد حرف میزدن کلا حال و هوای دیگه ای داره

پایان



پ.ن. چهار ماه دیگه مهمونی خداست...

پ.ن.پ.ن. همینطوری مامانم داشتن میگفتن، جالب رسید به نظرم     خخخخخ


تاریخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : زهرا
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

سرخوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"

این شعرو که می نبینم، یاد صفحه ی اول کتاب های مبتکران می افتم و خاطرات دبیرستان!

یه آرشیو دارم از قالب های وبلاگ و موزیک هاشون!

اینا رو که میبینمو میشنوم، یاد خاطرات ریز و درشت دوران دانشگاه می افتم

ای کاش هر کدوم پست ها با همون قالب و موزیک خودش ذخیره می شد که آدم رو گیج نکنه...

تا آدم رو سر درگم نکنه که کدوم خاطره ها رو بین این نُت ها جاگذاشته ام!!

زندگی میگذره... و این خاصیت زندگیه شاید!

و احساس میکنم با این امید میتونم بی خیال خاطره های گذشته،و بدون غصه خوردن برای از دست دادن اون خاطرات به زندگی ادامه بدم، که به خاطرات جدید و شیرینی که میخواهیم با هم خلق کنیم فکر کنم!

خاطرات شیرینی که می آفرینیم و لحظه های زندگی رو با اون ها رنگ میدیم، و باز هم ازشون عبور میکنیم

و ما میریم و خاطرات میمونن!

و ما از زمان عبور میکنیم و زمان همچنان به دویدن خودش ادامه میده...

ولی شاید... شاید یه جایی زمان بایسته، به پشت سرش نگاه کنه و برای اون روزهایی که با ما و با درکنار هم بودن ها مون گذرونده، غبطه بخوره...





پ.ن. ممنون که سر زدین دوستان :) ممنون از همگی

پ.ن. دلم میخواست دور هم جمع میشدیم و حضوری هم دیگه رو میدیدم...
"این یک دو دم که فرصت دیدار ممکن است، دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر..."

پ.ن. ممنون میشم اگه نظراتتون انتقاد و پیشنهاد هم داشته باشه، اما هرچی باشه نظراتتون، خوشحالم میکنه :)


تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • ماه موزیک | راه بلاگ | تک تاز بلاگ
  • MeLoDiC